خرید بک لینک
دیروز با فاطمه صحبت میکردم . میگفت برای صبحانه امروز شوهرش آبگوشت بار گذاشته . گویا هر روز صبح همین برنامه ست .. گفتم: یکم بیشتر درست کن پسفردا هم بخوره اینجوری خسته میشی .گفت: معده ش اذیت میشه . یاد یکی از خاله هام افتادم که عادات غذایی خاص همسرش باعث شده بود همیشه تو آشپزخونه باشه و مجبور باشه در بدترین شرایط جسمی هم غذای درست و حسابی بپزه . گفتم: خب از خودش هم کمک بگیر خیلی خسته میشی تو هم سر کار میری . با خنده گفت: میگه پس من برای چی زن گرفتم .. برای چی فلان قدر سکه مهر کردم و فلان . اگه از الان سر این چیزا باهاش بحث کنم خوب نیست، از ازدواج پشیمون میشن مردها اینو فهمیدم . میبینه زحمت میکشم خودش میاد کمک .حقیقتا دهانم دوخته شد . خواستم بگم نه که بحث کنی . فقط نکنه مادرش بشی .. نکنه همه زحمات رو خودت به دوش بکشی و مثل دوران تجرد دم برنیاری . نکنه بخاطر ترس از بحث حرف دلت رو نزنی . اگه میخواد براش ترگل ورگل باشی پس باید کمتر خودت رو به زحمت بندازی .. باید مثل یه گل ازت مراقبت کنه . ولی سکوت کردم و تصمیم گرفتم از این به بعد همون دو تا جمله ای که از روی دلسوزی میگفتم هم نگم . نمیدونم چرا وقتی برای اولین بار بعد از ازدواج همسرش رو دیدم حس خوبی نگرفتم . یه موجی از منفی گرایی اومد سمتم .. شاید گفتن این حرفها باعث بشه رو مخ فاطمه کار کنه تا ازم فاصله بگیره . بعید نیست همه ی این صحبت هارو بره به همسرش بگه .پ.ن: اتفاقی متوجه شدم پست هام تو صفحه بلاگفا نمیره . نمیدونم چه اتفاقی افتاده

برچسب: نویسنده: آراد افشاری تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:53

صفحه بندی